فردا جنگ میشه
امروز تولدشه . خیلی زود ۲۰ سال از اون روزا گذشت . من امروز کچل تر از همیشه و مخمور از آب معدنی دوشین در برزخی متشکل از : سردرگمی ، نا امیدی ، بی انگیزگی ، ابهام و تنهائی ، گرفتارم .
کوچه ای که آرزو داشتم به درازای همۀ دنیا باشه تا اول تا آخر، راه رفتنش رو تماشا کنم که به خونه میرسه ، خیلی کوتاه بود و او خیلی زود به خونه شون رسید . راستی چرا من این سر کوچه ایستادم ؟! اون که از سر دیگۀ کوچه اومد .
پاییز که از راه میرسه ، همیشه یاد روزهای نوجوانی یاد اون نیسم ِ رمز آلودِ پاییزی ، میبرتم .
دلم میگیره از تصور روزی که نیستم .