از شلوغی اطرافم معذبم . شهر شلوغ . خانه کوچک . خیابانها و کوچه های مملو از آدم هایی که پر از رفتار غیر متمدنانه اند . کار پر استرس . آلودگی . روان ناآرام .

خیلی از اوقات به این نتیجه میرسم که در جای درست و زمان مناسبی به دنیا نیامده ام . جای من اینجا نیست . ما هنوز در این شهر درگیر مشکلاتی هستیم که از 300 سال پیش تا کنون حل نشده اند و با وضع کنونی نیز تا 100 سال دیگر (حداقل) حل نخواهند شد .

من توان رویاروئی با این فضا را ندارم . ما در حال سقوط هستیم . با نرخ سرسام آوری انسانهای احمق تولید میکنیم . حماقت آدم های امروز ما با حماقت ادماهایمان در 300 سال پیش تفاوتی نکرده است .

مسابقه پولدار شدن . مسابقه زیبا شدن . مسابقه قدرتمند شدن . سبقت در دزدی . سبقت در دروغ و کلاهبرداری . حرف راست و آدم درست خریداری ندارد .

جمعیت زیاد . صنعت لعنتی . اقتصاد بی پدر و مادر . نویسندۀ مزدور  و هنرمند نان به نرخ روز خور . سیاستمدار مجهول الهویه . کوچه های تاریک و فراوانی اندوه

در تعجبم که چرا در نوجوانی خودکشی نکردم . به گمانم خیلی وابسته به خانواده ام بودم که درگیر زندگی شدم .