الکی . مثلاً من .....
مال تو ارزونی تو خورجین ..................

مال تو ارزونی تو خورجین ..................

احساس میکنم امروز روز میانی زندگی منه . 39 سال و 27 روز . خیلی خوش بینانه است ؟ نمیدونم . فقط یه حسه . تو این 10 سال اخیر هر سال ... روزهای آخر سال این حس رو داشتم که چقدر امسال روزها زود گذشتند . سال بعد تند تر سال بعدش تند تر . امسال دیگه واقعاً مثل برق و باد گذشت .
اگه بخوام تعریف کنم ، یکی از بزرگترین ویژگی های زندگی من "بی آرزو بودن" بوده . من هیچ وقت آرزوئی نداشتم . الان هم ندارم . وقتی مدرسه میرفتم . وقتی دانشگاه رو از سرم باز می کردم . وقتی سرباز بودم . وقتی کار می کردم .... وقتی چشمای درشتِ دخترِ همسایه رو نگاهم چادری از مخمل ارغوانی (شایدم ارغوانی نبود . نارنجی بود)می کشید . هیچ وقت .
کاملاً مشخصه که امروزه بی آرزو بودن یه بیماری تلقی میشه . من هم قبول دارم . کسی که آرزوئی نداره ، در واقع انگیزه ای برای ادامه زندگی نداره . مثل ماشینی میمونه که موتورش خاموشه . این بی آروئی در من ناشی از یک دلمردگیست . نتیجۀ یه بخشی از زندگیم . که شرح دادنش کمکی بهم نمیکنه . فقط یه نکته رو به عنان مهمترین یادگیری از این بخش زندگیم عرض میکنم : باید به بچه هامون زندگی کردن رو یاد بدیم . لذت بردن رو . خواستن رو . هدفمند زندگی کردن . بلند پرواز بودن . برای خویش ارزش قائل شدن . هر چیزی غیر از این نتیجه ای جز افسردگی ، در-جا-زدن و پژمردگی نداره .