مرثیه ای در آغازین روز اسفند

با تن خسته از دشنه نارفيق ، در هجوم شب بي امان

يك تنه بي رفيق رد شدي از خطر ، اي قلندر اي پهلوان

اي تو وارث رسم قلندري ، با جغداي شهر هميشه دشمني

آخرين جون پناه در شب حادثه ، با تنم هم‌طپش،هميشه با مني

شب خنجر ، شب زنجير ، شب قداره و دشنه است

تلي از جنس خاكستر به روي غربت آينه است

شب گرگ و شب روباه ، شب وحشت ، شب كفتار

كمين كرده نگاه جغد توي سايه ، روي ديوار

گريه پهلوان از فراق پسر زد سكوت شبو پاره كرد

آتش شعله عشق بي واهمه در فضاي شب شراره كرد

تنها لحظه يورش جغد شب ، حيفِ بي صدا تو بشكني

تنها در شب ساكت و بي عبور ، اي فانوس شب تو روشني

شب كوچه ، فراموشي ، شب خاموشي فرياد

شب ناكامي شيرين ، شب خودسوزي فرهاد

توي سردابه رخوت ، من تن زخمي‌رو درياب

بيا اي جام نوش دارو ، پس از مرگ شب سهراب

 

شعر از پارسا پیام در آلبومی به نام فصل پرواز قطعه ای به نام مرثیه به آهنگسازی استاد شادروان بابک بیات با صدای مانی رهنما وجود داره که توصیه میکنم بشنوید . فصل پرواز (باتشکر از خواهر عزیزم مروئه و عذرخواهی از تهیه کنندگان این آلبوم)

شور

مرد به زن : این غذا خیلی شوره . قابل خوردن نیست . زنگ بزنیم پیتزا بیارن ؟

[از خیابان صدای فریاد می آید و ... شلیک گلوله]

 

 

غیب گوئی ِ یک شهروند از آیندۀ مصر

سال ۲۰۱۵ : پسر بزرگ خانواده -که تصویر فریاد زدن هایش در روزهای شورش علیه مبارک در کل دنیا از طریق تلویزیون پخش شده بود- در جنگ مصر علیه اسرائیل کشته شده است .

سال ۲۰۲۰ : دختر بزرگ خانواده با دوستِ برادر بزرگ که در جنگ شدیداْ از ناحیه کمر ! ناکار شده ازدواج میکند .

سال ۲۰۲۵ : پسر کوچک خانواده (بعد از پایان جنگ-در سن ۳۵ سالگی) ، که در یک فست فود کار میکند . هنگام رساندن چند پیتزا به مشتری (با موتور سیکلت) ، با آسفالت خیابان یکی میشود و به لقا باری تعالی می رسد .

سال ۲۰۳۰ : پخش تصویر دختر کوچک خانواده از یک شبکه ماهواری ای . مثلاْ با این برچسب ها :

"افلام ۳كس فيديو مجاناً" - "بنت مصريه ترقص علي اغنيه مغربيه" - "ارقام بنات ال۳كس في مصر"

سال ۲۰۴۱ : جسد پدر خانواده در حاشیه قاهره کشف می شود . در حالی که به خاطر پولِ ناچیزی توسط اشرار به قتل رسیده است .

سال ۲۰۴۲ : تلویزیون Egyptian BBC در حال پخش مستندی از زندگی خانواده رئیس جمهور سالهای پیشین مصر است . مادر خانواده آبغوره میگیرد . آن هم در وسط زمستان ، که انگور هم پیدا نمی شود .

تفاوت خواب و رؤیا

     زمانی که شرق مشغول تعبیر خواب بود ، تو غرب ، مردم به تعبیر رؤیاهاشون فکر می کردند . اونوقت این شد که می بینیم .

 

 

در ادامه تبریک به قوه غذائیه :

(قاتل ، مقتول و مادرش را با کلاشینکف به رگبار بست . ولی تبرئه شد . چطوری ؟ اینطوری)

 

به گزارش فارس، روز 12 مرداد 86، مأموران كلانتري از وقوع قتل مرد ميانسالي به نام حسين در بيمارستان با خبر شدند.مأموران متوجه شدند كه اين فرد بر اثر اصابت گلوله به شكم و توسط شخصي به نام شاهين به قتل رسيده است .

نظريه پزشكي قانوني و كارشناس اسلحه،‌ مبني بر علت مرگ مقتول، نشان داد كه مرمي گلوله به صورت غيرمستقيم و بعد از برخورد با جسم سخت وارد بدن مقتول شده است !

در ادامه جلسه، 2 تن از شاهدان در جايگاه حاضر شدند و مدعي شدند كه شاهين به همراه برادر و پسرعموهاي خود، به خانه مقتول حمله كرده و با اسلحه كلاشينكف، حسين و مادرش را مجروح كردند كه در نهايت حسين به قتل رسيد.

قاضي از شاهدان سؤال كرد كه آيا دقيقاً ديديد كه متهم، به صورت مستقيم مقتول را هدف قرار داده است. شاهدان مدعي شدند كه متهم اسلحه را مي‌چرخاند و شليك مي‌كرد ولي نديدند كه تير مستقيم اصابت كند.

بعد از شروع مجدد جلسه، قاضي از اولياي‌دم سؤال كرد كه آيا حاضر به دريافت ديه هستيد كه آنها با بيان اينكه اعتقاد به قتل عمد دارند، مطالبه ديه را رد كردند. مادر مقتول نيز شروع به اعتراض كرد كه با تذكر قاضي آرام نشد و در نهايت از دادگاه اخراج شد.

بعد از تشخيص شبه‌عمد بودن قتل، متهم از سوي دادگاه به پرداخت ديه يه خانواده مقتول محكوم شد كه پرونده براي اعلام نظر به ديوان عالي كشور ارجاع شد؛ قضات شعبه 9 ديوان عالي كشور نيز بعد از بررسي پرونده، حكم صادره در خصوص متهم را تأييد كردند.

متن کامل خبر از روزنامه جام جم

کجای این شب تیره

یه ساعته دارم خودمو میکُشم حرفِ امیدوار کننده ای بنویسم . پیدا نمیکنم .

پدر بزرگ

تهران - ۶/۱۱/۸۹ - ساعت ۱۷:۰۰

     پیرمرد نگاهی به ساعت انداخت . هنوز از بچه ها خبری نبود . وقت دندانپزشک داشت . به سمت جارختی رفت و پالتوی مشکی اش را برداشت . چند دقیقه بعد درحال گذشتن از خطوط عابر پیاده ای بود که ۸ سال قبل ، بدن نحیف همسرش ، با بی دقتی راننده اتوبوسی سرخوش ، بر روی آنها ، در هم شکسته بود .

     هوا تاریک شده بود و پیر مرد در حالی که روی صندلی اتوبوسی که به سمت دندانپزشکی در حال حرکت بود ، نشسته بود ، خاطرات چند سال اخیر را مرور می کرد . هم چیز از همین تصادف شروع شد . همسرش از این تصادف جان به در برد ولی در حین عمل های ترمیم شکستگی ، معلوم شد با سرطان سختی روبرو شده است . چندین عمل جراحی و چندین سال پرستاری از زن ، فرصت فکر کردن به دردهای خود را ، از پیرمرد گرفته بود . پسرها مثل پروانه دور مادر می گشتند . بیش از ۱۰ عمل جراحی و چند سال پرستاری از زن و یک روز ، دیگر او نبود .

     چند ماه بعد پسر بزرگتر خانواده بعد از اینکه تمام درها را به رویش بسته دید ، ناچار به مهاجرت شد . پیرمرد به یاد آورد روزی را که غمگنانه پسر را در آغوش فشرد و به خدایش سپرد . در دل ، به این کار پسر راضی نبود . ولی چیزی نگفت .

     از اتوبوس پیاده شد . در مطب ، زیاد معطل نشد . هنگام بازگشت ، خانم منشی ، دفترچه بیمه اش را ـ که رو میز جا مانده بود ـ به او بازگرداند . پیر مرد از پله ها آهسته پایین آمد . پا در خیابان گذاشت . هوا نسبت به یک ساعت و نیم قبل خیلی سرد تر شده بود . شلوغی خیابان و رفت و آمد سریع ماشین ها و عابران ، پیر مرد را درمانده کرده بود . چند دقیقه ای را در ایستگاه شلوغ منتظر اتوبوس ماند . گویا نشانی از اتوبوس نبود . منصرف شد . کمی جلوتر جوانکی جلوی پایش ترمز کرد . غیر از راننده ، دو نفر دیگر هم در ماشین بودند . یک نفر جلو و یک نفر عقب . پیر مرد به ناچار ، عقب ماشین و کنار مسافر دیگر نشست . کمی جلوتر راننده دوباره ایستاد . مسافری که جلو نشسته بود ، پیاده شد . آمد و کنار پیرمرد نشست . حال پیر مرد بین دو مرد بود . راننده به سرعت ماشین اضافه کرد . پیر مرد خواست که پیاده شود . همسفرهایش از پیاده شدنش جلوگیری کردند . بزرگراه تهران-کرج در پیش رویشان بود . راننده در اولین جاده انحرافی از مسیر اصلی خارج شد . در کوتاهترین زمان ممکن ، به خلوت ترین جای ممکن رسیدند . تمام پول همراهش که چند ده هزار تومان بود را از او گرفتند . ماشین ایستاد . پیر مرد را از ماشین بیرون آوردند . اولین قدم پیر مرد بر روی برف ها ، دوباره به یاد گذشته اش انداخت ...

"بابا بریم آدم برفی درست کنیم ؟"

"بابا ؟ بابا ؟ دستام یخ کرده"

دیگر در خانه فرزندان و نوه اش نگران شده بودند . قرار بود امشب به پسر بزرگ خانوداه زنگ بزنند و صدای نوه دیگر خانواده را بشنوند .

     کفتارها بر سر اینکه رهایش کنند یا بکشندش ، به مسخره سخن میگفتند . از اینکه پیرمرد چیز بیشتری همراه نداشت ، ناراحت بودند . نمیدانستند پیرمرد تمام حقوق بازنشستگی ناچیزش را ، صرف خرید هدیه برای نوه ها می کند . نوه بزرگتر هم که نیست ، هدیه هایش را وقتی بازگشت خواهد گرفت . .... نمیدانستند سخاوتمندی پدر ، چیز بیشتری برایش باقی نگذاشته .

     اولین ضربه که به پهلویش خورد ، پیر مرد نقش زمین شد . خونش برف را ، آب کرد و جاری شد . رهایش نمی کردند . چشمانش را بست .

"ناصر !؟ ناصر؟ "

"بیا !"

برخواست و شانه به شانه همسرش به راه افتاد . کسی نامهربانی و آزار از این مرد ندیده بود .

خدایش بیامرزد .

تاک

      به یمن بهرمندی از رفاقت ، تنی از دوستان ، چند گاهیست که برنامه های کوهنوردی مجدداً بطور منظم ، برگزار میشوند . دیروز هم به اتفاق مراجعت نمودیم به توچال و ساعاتی را به رفاقت و فراغت گذراندیم . در این مرتبه آنچه بیشتر توجه ما را به خود جلب کرد ، تقسیم بندی گروههای کوهپیما بود . گروه بندی که در زیر آمده حاصل این بررسی است :

۱- جوان هایی که برای تقویت بدن خود به کوه مراجعه میکنند

۲- پیرانی که از جوانی را در کوه ، سلامتی جسته اند و عادتی شیرین دارند به کوهنوردی

۳- پیرانی که جوانی را به عفلت گذرانده اند و حال به توصیه پزشک ، هن و هن کنان در کوه به دنبال سلامتی از دست رفته شان هستند.

۴- خانواده هائی که کوه را به دلیل اینکه از سینما ، ارزانتر تمام میشود ، برای خسته کردن کودکانشان ، انتخاب می کنند . (این گروه با لباس پلوخوری در مبادی ِ مسیرهای کوهنوردی پراکنده اند)

۵- خانم های جوانی که برای جلوگیری از مشکلات پایان میانسالی ، برنامه های منظم کوهنوردی را اجرا می کنند . این خانم ها معمولاً تنها به کوه می آیند و خیلی اراده قوی ای دارند .

۶- زوج های مسن که از قدیم با کوه مأنوسند . قالباً از بدن های ورزیده ای برخودارند

۷- گروههای کوهنوردی

۸- گروههای ورزشی . مثلاً اسکی بازها

۹- گروههای طبیعت گردِ دانشجوئی

۱۰- گروههای ِ ولگردِ جنسی (اعم از خانم و آقا - ننگشان باد)

۱۱- پلیس مستقر در کوه برای جلوگیری از بی احترامی به ارزش ها

.

.

.

آقای مسنی (از اون باحال ها) که حسابی از حضور در قضای کوهستان سرِ کِیف بود ، داستانی رو برای رفیقاش تعریف کرد و در انتها با صدای نسبتاً بلند گفت : "خاطره فقط خاطره های گذشته" ! که بعضی متوجه مفهوم فرمایش ایشون نشدند .

در ادامه دوست ما هم به وجد اومد و گفت : "عجب سنّ رو به رشدی داریم ما" . که اینو دیگه هیچکس متوجه نشد .

درباره عنوان این مطلب هم در این حد عرض کنم که : انگور یکی از میوه های خوبه . پس آب انگور هم یکی از آبمیوه های خوبه . برای تامین کالری های مورد نیاز در زمان کوهنوردی ، میتونید از این آبمیوه استفاده کنید . سریع الجذبه . جواب داده !

روز مبادا

جمله ایه که هممون شنیدیم : درست استفاده کنیم تا نسلهای بعدی هم بتوننداستفاده کنند .

دور از جون شما ، من سال ۵۴ به دنیا اومدم

۵ سالم بود که جنگ شروع شد

بمباران و موشک باران

گوشت و مرغ یخی که ۶ سال هم بنا به دلایل امنیتی تو فریزر خونه نگهداری میشدند

هدیه شب عید تو مدرسه : قلک پلاستیکی هائی که باید عیدیمون رو توش میریختیم و بعد عید میبردیم مدرسه تحویل میدادیم تا به جبهه کمک بشه

عیدی ها : تا یک ففته بعد از ۱۳ به در جمع میشد (تقریباً ۱۲۰۰ تومن) بعد دو دستی تقدیم مامان میشد

فقر

بهترین موزیک : ممد نبودی ببینی

بهترین برنامه تلویزیونی : شُوی ِ آقای محسن قرائتی

بهترین تابلوی نقاشی : رزمنده ای که خمپاره تو دستش فرو رفته و منفجر نشده

خبر خوب : پسر فلانی تو جبهه کشته شده . مردم رفتتند خونشون برای تبریک

بزرگترین خلاف : قرار گرفتن اتفاقی در جهت قبله ، وقتی تو حموم لباس تنم نیست

مدرسه های دولتی ِ دو شیفت . چهارصد هزار تا بچه کچل تو یه کلاس

پرخاطره ترین مسافرت : اردبیل ۱۰ نفر با یه پیکان سفید مدل ۵۸

اولین تصویر از خاطرات سفر : بساط ِ فروش ِ دندان ِ مصنوعی ِ دستِ دوّم

تنها تفریح تا ۲۰ سالگی : سرسره آهنی زنگ زده کوچکی ، تو پارک نزدیک خونمون بود

سختگیری های اجتماعی

ارتباطات شدیداْ محدود

دبیرستان زپرتی

دانشگاهِ آزادِ پیزوری

چند سال بیکاری و کمک به والدۀ ماجده تو کارای خونه از جمله درست کردن پیاز داغ عمده

سهمیه بندی بنزین ، ۳ روز بعد خرید ماشین

پرداخت ۵/۳ میلیون برای تسویه حساب وام ۵ میلیونی مسکن ، بعد پرداخت ۶ سال قسط (ماهی ۷۵ هزار تومان)

تجربه محیط کار : نفس نکش شاید به حراستِ لعنتی ، بر بخوره .

اون وضع انتخابات

این وضع گرونی

ارزش پول = پشکل

آینده : غبارآلود

حال : کف آلود

با درشترین اسکناس مملکت یه پیتزا و یه نوشابه میشه خرید

حقوق یک ماه = ۴/۳ اجاره خونه (برای اونائی که خونه ندارند)

آب و برق و تلفن و ... = ۲/۱ حقوق

پوشاک و خوراک = ۵/۲ حقوق

پس انداز = ۱۰/۱ حقوق

بیمه و شهریه و ... = ۵/۱ حقوق

۹۵/۱*حقوق=حقوق

 

 

با این شرایط من فکر میکنم که ما همون نسلی هستیم که گذشتگان این مملکت ، بهشون فکر نکردند .

 

فردا اربعینه . فکر میکنید کسی میکشه حسینیه یا کسی که میمیره ؟

کاپیتان : به دلم برات شده ، میبریم

اسمت رو گذاشتی فوتبالیست

تو ورزش به آقات تختی اقتدا میکنی

تو یه فصل به اندازه یه عمر مردم عادی ، درآمد داری

تو ۶ ماه به اندازه یه عمر مردم عادی ، خوش میگذرونی

بهترین ماشین رو سوار میشی و بهترین خونه زندگی رو داری

قیافت ، دو زار نمی ارزه و هزار تا دختر مانکن ، برات سر و دست میشکنن

با هزار تا رشوه و سفارش ، راهت دادن تو تیم ملی

کافیه یه گل بزنی ، مثل عقب مونده ها ، ۶۰ تا اعلامیه جاهای مختلفت چسبوندی . رو به دوربین نشون میدی . کم مونده ، همه جات رو نشون بدی

دری به تخته خورده و الله بختکی رفتی اروپا بازی میکنی

هزار جور خوشگذرونی خارجکی میکنی . گندش هم در نمیاد تا باقی عمرت رو به جای فوتبال به رستوران داری بپردازی 

تو ۹۰ دقیقه تیمت فقط یه کرنز زده

یه پاس سالم ندادید

وقتی

تو ۱۸ قدم توپ گیرت میاد ، دیگه شیلنگ تخته ننداز ! گرامی . بزن تو گل !