روز مبادا
دور از جون شما ، من سال ۵۴ به دنیا اومدم
۵ سالم بود که جنگ شروع شد
بمباران و موشک باران
گوشت و مرغ یخی که ۶ سال هم بنا به دلایل امنیتی تو فریزر خونه نگهداری میشدند
هدیه شب عید تو مدرسه : قلک پلاستیکی هائی که باید عیدیمون رو توش میریختیم و بعد عید میبردیم مدرسه تحویل میدادیم تا به جبهه کمک بشه
عیدی ها : تا یک ففته بعد از ۱۳ به در جمع میشد (تقریباً ۱۲۰۰ تومن) بعد دو دستی تقدیم مامان میشد
فقر
بهترین موزیک : ممد نبودی ببینی
بهترین برنامه تلویزیونی : شُوی ِ آقای محسن قرائتی
بهترین تابلوی نقاشی : رزمنده ای که خمپاره تو دستش فرو رفته و منفجر نشده
خبر خوب : پسر فلانی تو جبهه کشته شده . مردم رفتتند خونشون برای تبریک
بزرگترین خلاف : قرار گرفتن اتفاقی در جهت قبله ، وقتی تو حموم لباس تنم نیست
مدرسه های دولتی ِ دو شیفت . چهارصد هزار تا بچه کچل تو یه کلاس
پرخاطره ترین مسافرت : اردبیل ۱۰ نفر با یه پیکان سفید مدل ۵۸
اولین تصویر از خاطرات سفر : بساط ِ فروش ِ دندان ِ مصنوعی ِ دستِ دوّم
تنها تفریح تا ۲۰ سالگی : سرسره آهنی زنگ زده کوچکی ، تو پارک نزدیک خونمون بود
سختگیری های اجتماعی
ارتباطات شدیداْ محدود
دبیرستان زپرتی
دانشگاهِ آزادِ پیزوری
چند سال بیکاری و کمک به والدۀ ماجده تو کارای خونه از جمله درست کردن پیاز داغ عمده
سهمیه بندی بنزین ، ۳ روز بعد خرید ماشین
پرداخت ۵/۳ میلیون برای تسویه حساب وام ۵ میلیونی مسکن ، بعد پرداخت ۶ سال قسط (ماهی ۷۵ هزار تومان)
تجربه محیط کار : نفس نکش شاید به حراستِ لعنتی ، بر بخوره .
اون وضع انتخابات
این وضع گرونی
ارزش پول = پشکل
آینده : غبارآلود
حال : کف آلود
با درشترین اسکناس مملکت یه پیتزا و یه نوشابه میشه خرید
حقوق یک ماه = ۴/۳ اجاره خونه (برای اونائی که خونه ندارند)
آب و برق و تلفن و ... = ۲/۱ حقوق
پوشاک و خوراک = ۵/۲ حقوق
پس انداز = ۱۰/۱ حقوق
بیمه و شهریه و ... = ۵/۱ حقوق
۹۵/۱*حقوق=حقوق
با این شرایط من فکر میکنم که ما همون نسلی هستیم که گذشتگان این مملکت ، بهشون فکر نکردند .
فردا اربعینه . فکر میکنید کسی میکشه حسینیه یا کسی که میمیره ؟
دلم میگیره از تصور روزی که نیستم .