خوب ، بد ، من

تازگی ها یاد گرفتم برای از بین بردن تاثیر ِ بدِ یه اتفاق ناگوار ، اون رو با یه اتفاق خوب (که به دست خودم طراحی میشه) پیوند بزنم .

مثلاً پریروزا یه تصادف ناخوشآیند کردم . بعد رفتم بیمه . بابت خسارت یه پولی بهم دادند . حالا میخوام برم با اون پوله تو یه کلاس آموزش شنا ثبت نام کنم . فکر میکنم هر زمان خاطره اون تصادف به ذهنم بیاد ، بلا فاصله با یاد ِ خوشآیند یاد گرفتن شنا ، حالم خوب میشه .

مثل همیشه قصه رو گفتم به این دلیل :

چند وقتیه که یه همکاری بهمون اضافه شده که استاد دو بهم زنی ، زیر آب زنی و سخن چینیه ،  نشستم مثل بچه آدم فکر کردم دیدم بهترین استفاده ای که از وجود گهربار ایشون میتونم بکنم اینه که به یمن وجود این دستگاه استراق سمع ، تلاش کنم که دیگه غیبت کسی رو نکنم . (چون اگه این کار رو بکنم ، ۱۰ دقیقه بد به گوشش میرسه) و با این ترفند خواهم توانست خودم رو از دست رفتار بسیار زشت غیبت  رها کنم . حالا هر وقت استاد رو میببینم حس خوبی دارم . می خندم . خوشحال میشم . بنده خدا فکر میکنه ...خل شدم . نمیدونه که تو دل ما چه خبره . ببینید چطور یه وضعیت بد رو میشه با یه خوبی جابجا کرد . آه مادر جان چه گل پسری به دنیا آوردید شما !

 

ولی واقعاً اینکه من تو ۳۵ سالگی این موضوع رو از راه تجربی آموختم و در تحصیلاتم هیچ وقت نکته ای در موردش نیاموختم ، موضوعیت درخور تامل . که من میزارم به حساب جهان سومی بودنم . منظور اینکه شاخ غول نشکوندم . ولی یافته خوبی بوده برام . شاید شما همچین تکنیکی رو از ۶ سالگی بلد بودید . چه کنم درست آموزش ندیدم . مجبورم تجربه کنم . دوستتون میدارم

(ع)

همچین گفت "اباطیل" ، فکر کردم یکی از بزرگان دینه . زود صلوات فرستادم . نگو منظورش همین "شرّ و ورّ" بوده .

همشهری

استاد بنده فرمودند : مسأله ای که با پول حل میشه ، "مشکل" نیست ، هزینه است .

به نظر من هم اومد که راه حل خیلی از خواسته های ما ، تو نیازمندی های همشهری پیدا میشه . فقط تلاش میخواد . دیروز تو صفحه فروش ملک دنبال خرید! بودم . یادم اومد روزائی که دنبال کار میگشتم ، درمانده از همه جا ، هر روز صبح ، نیازمندی های همشهری رو در آغوش میکشیدم . فکر میکنم خدا هم یه چیز تو همین مایه هاست . راه حل رو در اختیارت میزاره نه جواب رو .

 

از دوستم که هندز فیری به گوش داره و در حال شنیدن گزارش مسابقه فوتباله می پرسم : چَند چَندَن . با دلخوری از نتیجه میگه : هیچی بابا ... هیچ چَندَن .

 

استاد محمد علی اینانلو

رفته دریاچه نئور تو اردبیل . تو برنامه تلویزیونیش از مردم خواهش میکنه که زباله هاشون رو تو طبیعت رها نکنند . بعد من همون جا جمعی رو دیدم که زباله هاشون رو پرتاب کردند رو سطح آب دریاچه . بعد مسابقه گذاشتند که با سنگ ، نایلونهای شناور روی سطح آب رو بزنند . بیایید قبول کنیم اون ۲۵۰۰ ادعای! تمدن ... به این ۱۵۰۰ سال توحش و استعمار و حماقت ، در شده . ما هم اکنون انسان اولیه هستیم . لطفاً قبول کنید .

من به این مرد احترام میزارم :

دلم درد میکنه

بد به حال کسی که اهل دردِ دل کردنه . چرا که همون درد دل سه ماه دیگه ابزاری میشه برای تحقیر .

درد دل شما یه رازه و راز چیزیه که فقط یک نفر میدونه . پس اگه به خودتون احترام قائلید درد دل نکنید . اینائی که میبینید انسان نیستند ، آدمند .

همرنگ

ماهی قرمز رو انداختم تو ظرف قرمز . تا جاش رو تمیز کنم و آب تازه براش فراهم کنم . وقتی برگشتم پیشش نتونستم تو ظرف پیداش کنم . بیشتر که دقت کردم فقط چشماش معلوم بود . فکر کنم ما هم تو دنیامون ، مثل ماهی قرمز هستیم تو طرف سرخ . فقط از چشمامون میشه شناختمون  و پیدامون کرد .

دستهای کوتاهِ من

     پریروز یادش افتادم . زنگ زدم ، کسی جواب نداد . دیروز یادش افتادم . گفتم کاش میشستم پای قصه هاش . از گذشته برام میگفت . از اون روزائی که دلداده بود و زیباترین دختر دِه . دیشب به دلیلی که یاد ندارم ، فیلمی رو تماشا کردم که توش داشت با یکی از نوه ها که عازم فرنگستون بود ، خداحافظی میکرد . اشکم در اومد . همه متوجه شدند .  الان شنیدم که تو بیمارستانه . دیروز بستری شده . خیلی نگران شدم . نتونستم از حالش بپرسم . دلواپسم . باید برم ببینم چِش شده "ماما" .

 

نیم ساعت بعد : زنگ زدم . بادستگاهی که عملکرد قلب و فشار خون رو کنترل میکنه ، دارند ازش مراقبت میکنند . با همون گویش آذری میگه نگران نباش چون دندون مصنوعیم دهنم نیست و تازه از خواب بیدار شدم ، صِدام عوض شده . خوبم . خدا پشت و پناهت .

بعد از ظهر می رم پیشش . الان نمیشه . باید یه گزارش آماده کنم و برای مدیر بفرستم . مدیر خودش مادر بزرگ نداره . همش سر کاره .

بین التعطیلین

تا اونجا که یادم میاد ، روزی نبوده که خودم رو نقد نکرده باشم و گامی در جهت اصلاح خودم برنداشته باشم . همیشه از دیگران راجع به خودم می پرسیدم . رو همین حساب همیشه هم یه موضوعی برای کلنجار رفتن در زندگیم وجود داشته . حداقل یک موضوع .

در مورد چیزی که ندونم ، حرف نمیزنم . برای همین بعضی ها فکر میکنند اعتماد به نفسم کمه . به هر کسی نمیگم "دوست" . کلاً ۳ یا ۴ تا دوست دارم . خودم رو تحمیل نمیکنم . زیاد حرف نمیزنم . بیشر بی مهری میبینم تا بی مهری کنم . یه مشاور اخلاقی رو دیدم ... بعد از سوالهائی که ازم کرد و تستی که ازم گرفت (کتبی) ، گفت که من تو تمام ابعادِ شخصیتیم ، آدمی عاطفی هستم . در همین حال اساساً  جانداری منطقی هستم . برای من کیفیت موجودات و اتفاقات اطرافم ، صفر است یا یک . نه چیزی بین این دو .

اینها رو عرض کردم برای اینکه بگم : من در مورد یه چیز اصلا نتونستم حرفِ جامعه رو بفهمم .

فرزندان خر ِ والدین هستند . بهشت زیر پای مادران است . هر کس یک کشیده از پدرش بخورد ، در آن دنیا سیصدهزار تا حوری-بلوری را بوس خواهد کرد .

من اعتقادا دارم که فضایی که فرزندان و والدین در آن حضور دارند ، بدون در نظر گرفتن نقش ِ طرفین ، بر اصولی کاملاً منطقی و عقلانی استواره ، نه این شعار های خان-خراب-کن ِ دینی . والدین به صرف والد بودنشون از حق غیر معقولی برخوردار نیستند . بیشتر مسئولند تا فرمانروا . قرار نیست به دلیل والد بودنشون ، فرزند رو سرویس کنند و در هیچ جا هم پاسخگو نباشند .

آخ نگو ! زدم به رویا

می خوام عرض کنم که هر اتفاقی ممکنه بیافته . اصلا نباید فکر کرد همه چیز تموم شده .

 

آقائی رو میشناسم که خانم مورد علاقه اش رو به شکلی سینمائی گم کرد . بعد از ۸ سال تو خیابون دیدش در حالی که دست ۲ تا بچه تو دستاش بود . یک ماه بعد هر دو از همسرانشون جدا شده بودند و الان سالهاست که دارند با هم زندگی میکنند . هر چهار سال یک بار هم یه بچه میارن .

باید عرض کنم که خدا پدر و مادر مخترع این سل فون رو رحمت کنه . یه فاتحه ای برای شادی روحشون قرائت بفرمائید . البته اگه این تکنولوژی از قدیم وجود داشت ما دیگه شنونده هیچ داستان عاشقانه ای نبودیم . اصلاً جدائی ای اتفاق نمی افتاد . تصور کنید که فرهاد و شیرین رو که لولیدند تو گوشی هاشون . با چشمای پف کرده . ۴ ساعته دارند گفتمان میکنند . ای جونم

محدور الدَّم

 

کُفرَم در اومده