پریروز یادش افتادم . زنگ زدم ، کسی جواب نداد . دیروز یادش افتادم . گفتم کاش میشستم پای قصه هاش . از گذشته برام میگفت . از اون روزائی که دلداده بود و زیباترین دختر دِه . دیشب به دلیلی که یاد ندارم ، فیلمی رو تماشا کردم که توش داشت با یکی از نوه ها که عازم فرنگستون بود ، خداحافظی میکرد . اشکم در اومد . همه متوجه شدند .  الان شنیدم که تو بیمارستانه . دیروز بستری شده . خیلی نگران شدم . نتونستم از حالش بپرسم . دلواپسم . باید برم ببینم چِش شده "ماما" .

 

نیم ساعت بعد : زنگ زدم . بادستگاهی که عملکرد قلب و فشار خون رو کنترل میکنه ، دارند ازش مراقبت میکنند . با همون گویش آذری میگه نگران نباش چون دندون مصنوعیم دهنم نیست و تازه از خواب بیدار شدم ، صِدام عوض شده . خوبم . خدا پشت و پناهت .

بعد از ظهر می رم پیشش . الان نمیشه . باید یه گزارش آماده کنم و برای مدیر بفرستم . مدیر خودش مادر بزرگ نداره . همش سر کاره .