از این سر پناه خیالی ... نجاتم بده

 

دوـزار اخلاق باقیمانده تو جامعه هم ، بعد از پایان این سریالِ "زمانه" از بین میره . 

آیندۀ عزیز

سه هفته از شروع ترم میگذره . جمعه تموم وقتم رو گذاشتم برا خونه . خرید . ملاقات . تعمیرات .  فقط به امید اینکه یکشنبه که تعطیله (مثل خودم) باهام کاری نداشته باشند و من یه تغییری در مرزهای علم و دانش دنیا ایجاد کنم (تغییر به سمت بیرون البته) . دانشگاه ما ا این دانشگاه اینجوریاست . کلاساش مجازی تشکیل میشن و ضبط میشن بعد هر کسی که سر کلاس نبوده میتونه بره ، دانلود کنه و بنشینه گوش کنه و ... . صبح روز یکشنبه بعد از یه صبحونۀ ساده رفتم سراغ کامپیوتر عزیز و روشنش کردم . سه شماره سایت دانشگاه و صفحۀ کلاسها .

حالا از ما تقلا و از دانشگاه بد قلقی . عذابتون ندم که یک ساعت کلنجار رفتم آخر نشد که نشد . موندم چه کنم . اهالی منزل داشتند خونه تکونی میکردند . من که از هر نوع کار فیزیکی این شکلی گریزانم در حالی که در حریم خودم لم مبسوطی داده بودم شروع کردم به چک کردن سایتهائی که بعضاً بهشون سر میزنم . اخبار دیار ما هم که نگو . گرانی ... تحصن علما در قم ... نیرنگ جدید دشمنان . زود تموم میشن . اصلا میشه اخبار رو پیش بینی کرد . بگذریم .

چند سال پیش (۴ سال پیش) به دنبال کشف مفهوم "چت" با تایپ کردن کلمه چت ، با چت رومی آشنا شدم و از اون روز به بعد بعضا سرکی میکشم (تقریباً هر سه ماه یک دورۀ دو روزه). اوایل مردم رو سرکار میذاشتم . بعدتر سعی میکردم ببینم میتونم اصطلاحاً مخ یه دختر رو کار بگیرم . بعد تر هم که موهام ریخت ، فقط سعی کردم وقتم رو با گفتگو با یه آدم که خاص به نظر میرسید تلف کنم .

"نام کاربری" ام به وضوح محل سکونت ، اسم ، سن و وضعیت تاهلم رو نشون میده . تا یه استکان چای برای خودم بریزم دیدم یه پیام خصوصی دارم . شهین یا مهین مثلاً . بعد از سلام و تعارفات و اطمینان از اینکه سر کار نذاشتمش ازم خواست که بریم تو "یاهو" . ما هم "یاحقی" گفتیم و پاشنه رو ور کشیدیم .

بعد از اینکه متوجه شد هم سن و سالیم و بطور قطع من ازش درخواست نا متعارف نخواهم داشت . شروع کردیم به گپ زدن . من از ناکامی ها و او از کامیابی ها . شوهر داشت و دو تا بچه . اظهار رضایت از زندگیش و اینکه فقط برای حرف زدن و سرگرم شدن اومده تو چت روم . من هم که مثل همیشه بدگمان و خاموش .

حالا دیگه دوربین ها هم روشن بود و ما همدیگه رو میدیدیم . لباسش از چیزی که من برای یه زن خونه دار تو ۲۲ بهمن مناسب بدونم کمتر بود . هر از چند گاهی هم که برای تنظیم چیزی خم میشد ، سینه هاش مثل چیزی که نمیدونم چیه از قاب لباس اندکش بیرون می افتاد . دردسرتون ندم . برای اینکه بتونم تکلیف خودم رو با کسی که صورتش صورت یه خانم خانه دار و سختی کشیده و رفتارش جور دیگه ای بود روشن کنم ، عزمم رو جرم کردم و از تمام باقیماندۀ نیروی جوانیم برای گرم تر کردن محفل استفاده کردم . میگفت از شوهرش راضیه و با آقایون فقط برای جاهائی که نمیتونه با شوهرش راحت باشه استفاده میکنه (حرفهای خاص یا دلنگرانی های ناگفتنی) . از آتشفشان درونش گفت و کوه یخ همسرش . (با کوه یخ ابی فرق داشت)

کم کم نگران شدم . ترسیدم . از بدبختیم و ناراحتیش به خودم اومدم . دو تا پسر داشت و شوهری که همکارش هم بود . بی پروا "عزیزم" و "تفسم" و ... خطابم میکرد و با اعضا و جوارجش ور میرفت . به نظر من که دروغ نمیگفت . کاملا معلوم بود که بدکاره نبود. ولی حسابی سردرگم و تحت فشار بود . خلاصه دقایقی گفتگو کردیم و موقع رفتن شماره تلفنش رو برام نوشت و رفت .

امروز در اولین صبح آزادی (۲۳ بهمن) بهش زنگ زدم . گفت که حالش خوب نیست  ولی می خندید و سر به سرم میگذاشت . شوخی های آنچنانی و خنده های اینچنینی . روزم در وسوسۀ اینکه شماره اش رو پاک کنم یا بهش بیشتر نزدیک بشم ، گذشت .  تا اینکه بعد از ظهر بهم زنگ زد و گفت داره میره آزمایشگاه و اینکه احتمال داره حامله باشه . از این گفت که در حسرت داشتن یه دختره و اینکه شوهرش با این خواستش مخالفه و گفته اگه حامله باشی باید سقط کنی .

زودتر از همیشه از محل کارم بیرون زدم . به خونه قول داده بودم براشون خورشت بادمجون درست کنم . سر راه از تره بار دهکده المپیک و نایلون بامجون به دست بهش زنگ زدم . گفت که گاوش زائیده و حامله است (ناراحت بود و خوشحال) . دلم لرزید . یاد دیروز و اینکه این زن راضی-از-زندگی ، چطور تن عریانش رو در برابر دوربین محقر کامپیوتر در برابر چشمهای ناپاک من به نمایش گذاشته بود و از محاصن شوهر داد سخن داده بود ، افتادم . از اینکه میشد خیلی راحت اتفاقات بدتری رو رقم زد و اینکه چه بی اخلاقی هائی تا به حال کردم ... از اینکه من و او چه نسلی رو روانه جامعه خواهیم کرد . از تمام اینها حالم بد شد .

از اینکه در جامعه ای که چنین شرایطی رو به مردمش تحمیل میکنه متنفرم .

از این نیروی مرموز و قدرتمند و پر مخاطرۀ جنسی می ترسم .

از جامعه ای که زن هاش توان امرار معاش ندارند و مردهاشون رو به اجبار تحمل میکنند

از زن و مردهائی که می دوونند همدیگه رو از لحاظ جنسی راضی نمیکنند و با نارضایتی و به ناچار به زندگی مشترکشون ادامه میدن ...

از جامعه ای که از کودکان ناخواسته نگهداری نمیکنه ...

از زن و مردهائی که بدون شناخت مجبورند به ازدواج و ازدواجشون رکورد میزنه در طولانی شدن . ولی هر دوشون هزار با خیانت میکنند .

از بچه هائی که زیر دست پدر و مادرهای غیر عاشق رشد پیدا میکنند . شکوفا نمیشه وجودشون

از فقر مردم

از مردمی که طلاق را برای مرد ننگ میدونند و هرگز نمیفهمند که آن زن ، پدر فرزندش را به نمیشناسه

و از ماکارونی دم نکشیده

بیزارم

 

متنفرم از این آش کشک خاله .

 

 

 

پ ن :

و صد البته که من هم گرفتار همین داستانم و کثافتی که گزینه ای غیر از کثافت شدن نداشته است .

دیروز

دیروز رفتم یه سمینار آموزشی در مورد تند خوانی (شاید شما هم ایمیلش رو در یافت کردید . تو جهاد دانشگاهی! شریف) . کلا متوجه شدم که مغز رو باید از چیزهای بی ارزش خالی کرد .

و لازمه

خواب کافی داشته باشیم. با صدای زنگ از خواب بیدار نشیم .

امگا ۳ و ویتامین دی و تغذیه مناسب

همیشه در حال یادگیری باشیم

به مغز زمان استراحت بدهیم

خوش بین باشیم

حافظه کوتاه مدت رو بی دلیل مشغول نکنیم

من و تو

 

این عشق نیست

دوست داشتن نیست

عادت نیست

حتی رفع نیاز جنسی هم نیست

.

.

.

این یه مجازاته

دانشجو

 

شماره دافطلبی .