شب اول كه توشركت مونديم . توسط مقامات تصميم  شده كه خانم ها تو نمازخونه و آقايون تو محل كارشون بخوابند . مهندس شباهنگ كه ساعت 7 شب تازه از ماموريت اومده بود و بي خبر از همه جا با زير شلوار وارد نمازخونه شد و صداي هوي خانوما رو كه شنيد تا هفته بعد ديگه آفتابي نشد .

     اولين رفتار احساسي غذا بردن خانم شهشهاني براي آقاي راستين تو شب دوم بود . ماهي تابه املت رو گذاشه بود سر پله و ... . از حرف و حديث هاي پشت سرشون كه بگذريم . بايد اعتراف كرد كه تنها قصه اي كه هيچ كس باور نمي كرد . اين بود كه اين دو نفر بعد از ساعت كار همديگرو نميبينن . داستانهاي مختلفي هم به روايات مختلف براي اين بندگان خدا سر زبونا بود . اينم كه يكشنبه هفته بعد آقاي محترم از كتابخونه كه محل كار خانم گرامي بود ميزنه بيرون . اونم ساعت 5 صبح و خانم نيم ساعت بعد از همون جا پاورچين پاورچين ميره و بغل خانم روحي تو نمازخونه مي خوابه ، چيزي بود كه فقط من مي دونستم .

     چهارشنبه كه قرار بود بعد ازظهرش با كاروان راهي خونه بشيم خبر دار شدم اسب خانم شباويز زير دست و پاي شتر من تو زمان غذا خوردن له شده و بعدش هم با يه جفتك احمقانه كه معلوم نيست كدوم جاندار بي فكري زده ، بيضه چپ اسب بيچاره منفجر شده و خانوم ديگه وسيله اي براي خونه رفتن نداره . مقصر هم كسي نيست جز من يا شتر من . فرقي نداره .

 

ادامه دارد ....