قسمت 6 : فندق
بعله ! شهين خانوم بعد از تحمل 3 روز تنهائي در حالي كه نياز شديدي به معاشرت با همسر بخت برگشته اش داشت ، با كامل ترين حالت تعجب آميزي كه تا حالا ديده بودم ، بهم سلام كرد . از يه طرف ماسك سدري رنگي كه بخش هائي از صورت و سر و گردنم رو پوشانده بود و دستمالي كه از فرط سر درد به سرم بسته بودم و كت و شلوار گِلي و پاچه چپ شلوارم - كه تقريباً از زانو به پايين پاره شده بود- از طرف ديگه ، سرك كشيدنهاي شتر زبون بسته از لاي در به داخل راهروي ورودي خونه ، چشماي بادومي شهين خانوم رو فندقي كرده بود .
عصبی ، كلافه و در هم بدون اینکه حرفی بزنم ، افسار حيوان رو به لوله گاز جلوي در خونه بستم و با همون شكل وارد خونه شدم . همون طور كه كيف دستم بود وارد حموم شدم . چشم كه باز كردم وسط حموم بودم . ايرج پسرم از زمان كوتاهي براي پيچيدن حوله دور خودش در اختيار داشت استفاده كرد و با يه سلام كوتاه و عجيب از حموم بيرون زد . تقريبا از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم . به فكرم رسيد شايد بد نباشه كه اين بچه رو به يك متخصص نشان بدهيم . قطعاً اون چيزي كه من ديدم ديگه يه شومبول نيست . به خودم گفتم ايرادي نداره . ولي بعدش فكر كردم كه ايرج فقط ۸ سالشه .
تو حموم بودم كه جيغ دهشتبار شهين به خودم آورد . از حموم بيرون زدم . كج ترين جانداري كه تا تو عمرم ديده بودم وسط آشپزخانه ايستاده بود . لعنت به من ! بايد يه كاري براي گرسنگي اين شتر مي كردم و بعدش به حموم مي رفتم .
پی نگاره :
پرسش : حاج آقا ! اگه "قهوه تلخ" رو تو خونه کسی هم ببینیم ، گناه داره ؟ آخه شام دعوتیم "قهوه تلخ" .
دلم میگیره از تصور روزی که نیستم .