افسار شتر در دست و با وقاری مثال زدنی ، از مقابل ديدگان همسايه هاي متعجب به سمت سبزي فروشي محل حركت كردم . عباس آقا سبزي فروش محل كه تو اين هفته چند نفري مثل من براي تامين خوراك دام به سراغش رفته بودند . با يك وانت آشغال سبزي و كاهو و ميوه هاي گنديده ، درحاليه كه لبخند دلرباش تمام ۷ دندون موجود تو دهانش رو به نمايش مي گذاشت ، به استقبالم اومد . حیوان زبون بسته که سیر شد ، سراغ جائي براي نگهداري از شتر بيچاره بودم . از قرار معلوم پاركينگ سر خيابون براي نگهداري از چهارپايان تازه وارد به محل تغيير كاربري داده بود و حالا به يه كاروانسراي نيمه مجهز تبديل شده و كار ما رو راحت كرده بود . تو راه برگشت به خونه ،‌ تصور مي كردم كه چطور ميشه براي اين زبون بسته ها هم كارت سوخت در نظر گرفت و بهشون سوخت زد . خنده دار بود .

     از یادآوری اتفاقات این چند روز ، عميقاً به فكر فرو رفته بودم . اين روزها همون روزهائي بود كه هميشه اعتقاد داشتم يه روزي فرا ميرسند . بازگشت انسان به گذشته ، بعد از يك دوره بلند مدت پيشرفت و ... . زماني كه جمعيت انسانها رو به كاهش ميزاره و انسان برميگرده به جوامع كوچكتر و صنعت به اون شكل از بين ميره . كشاورزي و دامپروري و باغداري و .... . چيزي تقريباً شبيه به همون زندگي روستائي و شهرهاي كوچكي كه معمولاً تو كتابهاي قديمي مي خونديم و تصور مي كرديم . يادم مياد كه چند سال پيش نتايج يك تحقيق رو خونده بودم كه توش خبر آغاز كاهش جمعيت انسانها رو داده بود . خودم رو تو یه همچین دنیائی تصور می کردم و تعجب می کردم !

     بعد از این روز پر ماجرا ساعت ۱۱:۳۰ شب سرم رو روي بالش گذاشتم ، تازه داشت چشمم گرم ميشد كه سقلمه شهين بيدارم كرد . گويا هنوز کاری از كارهاي این روزم باقی مونده باشه . فقط نيم ساعت وقت داشتم . البته بیشتر هم لازم نبود !

دنباله نوشته : ‌‌‌بی بی سی یه فیلم کوتاه در مورد فریدون فروغی پخش کرد . توش یه آهنگ از ایشون پخش کرد : "کوچه شهر دلم" . اینقدر حس توش بود که من الان چند روزه که درگیرم باهاش .