قسمت 8 : تئوری نسبیت نزد آقای گیرپیچ
ساعت ۵ صبح روز شنبه بدو بدو رفتم جلوی در پارکینگ . شتر رو که تحویل گرفتم به این فکر می کردم که شاید بهتر باشه یه وسیله سریعتر داشته باشم . مثلا یه شتر مرغ بزرگ . ولی لبخند شترم رو که دیدم همه چیز رو فراموش کردم . حیوون انگار که یکی از اعضای خانواده اش رو دیده باشه .
همينطور كه سلانه سلانه تو راه شركت در حال حركت بودم ، به اين فكر ميكردم كه شايد بهتر باشه براي در امان موندن از حمله راهزن ها ، همه همكارها تو يه جايي قرار بزاريم و از اونجا به بعد با هم به شكل يه كاروان به شركت بريم . تو همين فكرا بودم كه يه صداي انفجار گونه توجه ام رو به خودش جلب كرد . به گمانم روزي كه شتر رو ميخريدم ، آقاي فروشنده بهم گوشزد كرده بود كه از دادن آشغال سبزی بهش خودداري كنم . ولي من يادم رفت كه اين مطلب رو به مسئول پاركينگ بگم . از قرار معلوم فقط هم به صدا ختم نمیشد .
انتهاي بزرگراه همت كه ديگه بايد براي ادامه مسير وارد پارك جنگلي چيتگر ميشدم يه صحنه جالب ديدم . برادر گيرپيچ -مسئول بسيج كاركنان- در حال زد و خورد با اسبش بود . گويا اسب بينوا ، كه از بد حادثه يك نر درست و حسابي هم بود ، از كنار باشگاه اسب سواري كه داشته رد ميشده ، صداي يه ماديون توجهش رو جلب ميكنه و از ادامه دادن راه صرفنظر ميكنه . برادر گيرپيچ هم كه كلا از هرگونه ارتباط بين نرها و ماده ها جلوگيري ميكنه ، اين دفعه با حيوون زبون بسته وارد گفتمان شده . تصور اينكه آقاي گيرپيچ بخواد بين اين دوتا حيوون حداقل يه صيغه محرميت جاری کنه ، برام خنده دار به نظر میرسید ولی بعید نبود . دست آخر هم اسب با شنيدن شيهه دوم ماديان يه جفتك به شكم گيرپيچ حواله كرد و از ديوار كوتاه كنار درب باشگاه اسب سواري به داخل پريد و .... .
حالا ديگه من نزديك گيرپيچ بودم و به ناچار يه تعارفي كردم . ولي گويا مي خواست كه بره و نسبت اين دو تا اسب رو مشخص كنه . من هم از خدا خواسته به راهم ادامه دادم . توی چهارراه ایرانخودرو همراه باقی وسیله نقلیه ها پشت چراغ قرمز ایستادم . راننده یکی از ماشینهای پشت چراغ از هزینه نگهداری شتر پرسید . جوابش رو دادم . سری تکون داد و انگار تو حساب و کتاب تعویض پژو اش با یه چهار پا باشه ، چشماش رو ریز کرد و به فکر فرو رفت . تو همین لحظه بود که فضولات شتر من جایی بهتر از کاپوت ماشین عقبي که یه زانتیا بود براي فرود اومدن پيدا نكرد و داد راننده رو در آورد .
دلم میگیره از تصور روزی که نیستم .