اون زمانی که ۳ ماه تعطیلی داشتیم یه احساس خاصی وجود داشت که با شروع شهریور ، جون میگرفت . اونم حسِّ پایان تعطیلی بود . این حس یک بار هم تو تعطیلات نوروز به سراغم میومد . اونم تو روز دوم تعطیلات بود . همیشه پیک شادیم رو قبل از تحویل سال تموم میکردم . مشقای اضافه رو هم و لذت بردن از تعطیلات رو ... هم .

ولی امسال متفاوت بود . من نه تنها باید تا پایان خوشحال می بودم بلکه ناچار بودم خوش گذشتن به جمع دیگری رو هم تضمین کنم . من باید کاری میکردم که به بقیه خوش بگذره . از اون لاک سالهای پیش بیرون اومده بودم . حتی دیشب وقتی اعضای خانواده در عضای عمومی ِ پایان تعطیلات بودند ، من به دلداری دادنشون مشغول بودم و فراموش کرده بودم که تو سالهای قبل تو این لحظات در حال مردن از غصه بودم .

دوم تا پنجم رو سفر بودم . تو عمق ۱۰ کیلومتری یه جنگل بکر تو گرگان . فقط ما بودیم . ۴ نفر . هشتمین خانواده ای که تو نوروز دیدم ، خانواده ۱۰ نفره یک گراز بود . و بعدش یک روباه مجرد . یک جغد مطلقه و یک شاهین که تنهائی سفر میکرد . به اندازه تمام خوشی هام درخت دیدم . با تنپوش هائی از جلبک و خزه . صبح با صدای پرنده ها بیدار و شب با صدای بوم به خواب می رفتیم . یه روز هم آذوقه مون رو با یه مهمون ناخونده شریک شدیم (امیدوارم که مار نبوده باشه) . بعدش نظر سنجی کردم و دیدم انگار به جمع خیلی خوش نمیگذره . هوا بارونی و خنک بود . گفتم برگردیم و ناچار برگشتیم .

 

به گمونم تو تعطیلات نوروز یه دوست رو از دست دادم . یه "دست" رو ... و نه یه "پا" رو . اینجا رو میخونه . خواستم بدونه که من هم میفهمم . حتی اگه نشنوم .