اینجوری اینجوری
دیشب بعد از مدتها مشق شب داشتم . باید چند صفحه رو برگردان به فارسی می کردم . قشنگ رفتم یه بالش گنده آوردم و همه چیزای لازم رو هم ریختم دور و برم و مثل قدیم دَمَر دراز کشیدم . پاهام رو هم اینجوری اینجوری ، تکون میدادم . خیلی چسبید .
لباسهای زمستون رو دادیم برای خشکشوئی . طرف کلاهبردار از کار در اومده و لباسهای ما و بقیه مردم رو ورداشته و از مرز بازرگان زده بیرون .
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 7:44 توسط تعطیل
|
دلم میگیره از تصور روزی که نیستم .