هر سال ، جائی دیگر از خاطرات ، از ذهنم پاک میشه . دست خودم نیست . انگار در درونم یه تغییراتی اتفاق میافته که حافظه ام رو میبره . راستش ... راستش می ترسم . می ترسم از اینکه روزی ، از ذهنم گم بشه ، هرچه که با تو داشتم . فکرش رو بکن ! اتمسفری رو که توش حتی یک ملکول اکسیژن هم نمیشه پیدا کرد . چه نفسی نکشم من !

میدونی چیه ؟ راستیتش من با خاطراتت  -نه به اندازه من با خودت- ، ولی خوشم . چه میشه کرد میگن "وقتی مادر نیست آدم باید با زن-بابا بسازه" . پس لطفاً نرو از یادم

 

 

پیام اخلاقی بی ربط : وقتی در زندگی به عبارت "دوری و دوستی" ، در ارتباط با کسی رسیدید ، لطفا استنباط کنید که اون رابطه ، دوستی نبوده . دوستی ای که با دوری حفظ بشه ، باید در موردش بیشتر فکر کرد .