خاموش کن !
کودکی من ، با آغاز جنگ همزمان بود . بمباران ... مارش نظامی و آژیر خطر . تو عوالم کودکی ، هر آدم بدی عراقی بود هر خوبی ، ایرانی . بچه های کوچه کناری ، عراقی بودند و با ما سر جنگ داشتند . رسماً به ما حمله می کردند و ما هم با سنگ و کلوخ خدمتشون می رسیدیم . روزی نبود که سری نشکنه و دستی زخمی نشه .
در نشست های دسته جمعی کودکانه مون ، نقشۀ جنگ می کشیدیم و از بدجنسی بچه های کوچه بغلی زیاده گوئی میکردیم . نقشۀ به حساب فرماندۀ اونا (که اسمش امیر حسین بود) رسیدن رو میکشیدیم و در دلامون کینه میساختیم و می پروروندیم .
امروز بعد سی و اندی سال تو یه گوشۀ خلوت از فضای سبز محل کارم ، سرک کشیدم لای درختای انبوه تازه کاشته شده . زمینی که با چندین نوع گیاه مختلف پوشونده شده . نهالهائی نازک و خمیده . فضائی که بلافاصله منو برد به همون سالها . با بچه های کوچه یه جائی داشتیم به نام " پناهگاه" . پناهگاره مثل بعضی فضاها که امروز آدم خیلی اسمشون رو میشنوه ، تو اون سالها ورد زبون مردم بود . ما هم تو دنیای کودکی مون یه جائی بین درختهای پارک تازه ساخته شدۀ کنار خونمون رو برای خودمون به عنوان "پناهگاه" انتخاب کرده بودیم .
یه تیکه موکت ، یه سری خرت و پرت که هر کدوم از بچه ها از خونه هاشون آورده بودند ، همۀ تجهیزات موجود تو پناهگاه بود . چه کودکی خاصی و بی رونقی داشتیم . هر روز اخبار جدید جنگ و سخنرانی ها و نمایشی از هجوم مردم به سمت جبهه ها و تمیل زیاد جوون ها برای کشته شدن در جنگ .
صدای آژیر که بلند میشد ... تو فضای اون سالهای جنوب تهران ، مردم سرشون رو از پنجره بیرون می آوردند و فریاد می زدند :"خاموش کن!"
دلم میگیره از تصور روزی که نیستم .