Finally she lost her nose virginity

 

مشکلات اقتصادی ، گرانی ، بیکاری و استقلال مالی دیر-رس آقایان

تجمل گرائی

افزایش سطح تحصیلات و افزایش دانش شناخت عمیق تر انسانها و بالتبع درک بیشتر مشکلات

راحت طلبی و گریز از پذیرش مسولیت زندگی مشترک

تغییر فرهنگ و ارزش ها در جامعه و نگاه سطحی افراد در انتخاب همسر

 

و یک سری از عوامل دیگر باعث افزایش سن ازدواج بین خانم ها و آقایون شده . در این میان خانم ها باتوجه به محدودیت زمانی بیشتری که دارند ، قطعاً آسیب پذیرترند و بر همین اساس موضوع برایشان حساس تر است . نوع پوشش اجباری برای خانم ها در کشور ما و مواردی از جنس مطالب فوق و نگاه سطحی غیر اصولی در انتخاب همسر  باعث شده در این شرایط ، زیباتر به نظر رسیده تبدیل به یک مسابقه بشه و تو این اوضاع اونهائی که حس میکنند (شاید هم این حسشون واقعی نباشه) نقاط ضعفی در زیبائی دارند ، بهترین راه رو عمل زیبائی می دونند .

حتما خیلی از این عمل ها لازمه ولی درصد زیادیشون هم فقط از ضعف اعتماد به نفس عمل شونده حکایت دارند . و این دوست عزیر ما که صورت زیبا با پوست سفید و بی نظیر ، بینی قلمی و خوش فرم ، گونه های خوش حالت و فریبا و نهایتاً ترکیبِ بکر و دخترونه شون رو به تیغ جراح سپرد از این گروهند .

 

پی اس : بخونیدش بد نیست .

 

کابوس من

دریاچه "نئور" تو ۵۰ کیلومتری اردبیل . جائی که زمانی بکر تلقی میشد . دارم قدم میزنم . یه خانواده متشکل از پدر،مادر و سه دخترشون در حال خوردن چیپس و پفک

پدر همه آشغال های مربوط به خوراکی ها رو از خانم و بچه ها گرفت . تو دستش گلوله کرد . دور و ور رو با دقت وارسی کرد . چند تا آشغال رو هم از زمین برداشت و به گلوله قبلی اضافه کرد . در دلم به شعورش احسنت گفتم .

در یک اقدام متحورانه تمام اون زیاله ها رو با یه پرتاب سه امتیازی به ۵ متر جلوتر و توی دریاچه پرتاب کرد . سطح آب پر شد از زباله . دخترا خندیدند . بعد پدر برای سرگرمتر کردن بچه ها یه مسابقه گذاشت . هر کس بتونه با سنگ آشغالی رو که روی آب شناور باشه بزنه و باعث بشه که اون آشغال زیر آب بره ، جایزه داره .

تو اون لجظه من فقط خیلی ناراحت شدم و خجالت کشیدم که چیزی بگم . نوجوون بودم و اون مرد حداقل ۵۰ سال داشت . ولی مطمئنم اگه امروز یه همچین چیزی ببینم حتما اون گروه زباله ساز رو مورد تجاوز گروهی ! قرار می دم . شایدم بر عکس شد .

رویای من بی شعور بودن

پدر : کسی که  فقط سعی کرد تا جائی که میتونست پول در بیاره

مادر : کسی که فقط مواظب بود از گرسنگی نمیرم

من : کسی که سعی میکنه آرزوهای پدر رو محقق کنه + ۱۵ کیلو اضافه وزن

تعویض پالان

 

اینم از حسن . از حالا تا ۳ سال و نه ماه دیگه وقت دارید که بگید: "دیگه تو انتخاباط شرکت نمی کنید ."

 

خاموش کن !

کودکی من ، با آغاز جنگ همزمان بود . بمباران ... مارش نظامی و آژیر خطر . تو عوالم کودکی ، هر آدم بدی عراقی بود هر خوبی ، ایرانی . بچه های کوچه کناری ، عراقی بودند و با ما سر جنگ داشتند . رسماً به ما حمله می کردند و ما هم با سنگ و کلوخ خدمتشون می رسیدیم . روزی نبود که سری نشکنه و دستی زخمی نشه .

در نشست های دسته جمعی کودکانه مون ، نقشۀ جنگ می کشیدیم و از بدجنسی بچه های کوچه بغلی زیاده گوئی میکردیم . نقشۀ به حساب فرماندۀ اونا (که اسمش امیر حسین بود) رسیدن رو میکشیدیم و در دلامون کینه میساختیم و می پروروندیم .

امروز بعد سی و اندی سال تو یه گوشۀ خلوت از فضای سبز محل کارم ، سرک کشیدم لای درختای انبوه تازه کاشته شده . زمینی که با چندین نوع گیاه مختلف پوشونده شده . نهالهائی نازک و خمیده . فضائی که بلافاصله منو برد به همون سالها . با بچه های کوچه یه جائی داشتیم به نام " پناهگاه" . پناهگاره مثل بعضی فضاها که امروز آدم خیلی اسمشون رو میشنوه ، تو اون سالها ورد زبون مردم بود . ما هم تو دنیای کودکی مون یه جائی بین درختهای پارک تازه ساخته شدۀ کنار خونمون رو برای خودمون به عنوان "پناهگاه" انتخاب کرده بودیم .

یه تیکه موکت ، یه سری خرت و پرت که هر کدوم از بچه ها از خونه هاشون آورده بودند ، همۀ تجهیزات موجود تو پناهگاه بود . چه کودکی خاصی و بی رونقی داشتیم . هر روز اخبار جدید جنگ و سخنرانی ها و نمایشی از هجوم مردم به سمت جبهه ها و تمیل زیاد جوون ها برای کشته شدن در جنگ .

صدای آژیر که بلند میشد ... تو فضای اون سالهای جنوب تهران ، مردم سرشون رو از پنجره بیرون می آوردند و فریاد می زدند :"خاموش کن!"