میشه یکی بگه چرا روزا اینقدر زود میگذرن ؟

بابا

 

 

یادم افتاد که دو تا مداد بلندِ قرمز و سیاه تو دستم میگرفتم و با عجله ای که نمی دونم به چه دلیل بود ، در حالی که مداد ها رو تند و تند تو دستام جابجا میکردم ، می نوشتم . صدای خوردن مداد ها به هم ، هنوز تو گوشمه . "ب"ِ کوچک باید سیاه باشه و "آ"ِ چسبان ، قرمز . آخه خانوممون گفته .

علف و بُزی

سیبِ سرخ، نصیبِ دستِ چلاق شد .

سیب سرخ تو این مایه ها

صاحب دستان disable تو این مایه ها

عکسها راس راسکی نیستند . ولی سعی کردم شبیه ترین ها رو انتخاب کنم .

نرو از یادم

هر سال ، جائی دیگر از خاطرات ، از ذهنم پاک میشه . دست خودم نیست . انگار در درونم یه تغییراتی اتفاق میافته که حافظه ام رو میبره . راستش ... راستش می ترسم . می ترسم از اینکه روزی ، از ذهنم گم بشه ، هرچه که با تو داشتم . فکرش رو بکن ! اتمسفری رو که توش حتی یک ملکول اکسیژن هم نمیشه پیدا کرد . چه نفسی نکشم من !

میدونی چیه ؟ راستیتش من با خاطراتت  -نه به اندازه من با خودت- ، ولی خوشم . چه میشه کرد میگن "وقتی مادر نیست آدم باید با زن-بابا بسازه" . پس لطفاً نرو از یادم

 

 

پیام اخلاقی بی ربط : وقتی در زندگی به عبارت "دوری و دوستی" ، در ارتباط با کسی رسیدید ، لطفا استنباط کنید که اون رابطه ، دوستی نبوده . دوستی ای که با دوری حفظ بشه ، باید در موردش بیشتر فکر کرد .

داروغه ازت بیزارم

فکر نمیکنم هر قدر ارزش پولمون زیاد بشه ، بتونیم مثل گذشته بچه هائی رو ببینیم که با گذاشتن کاغذ روی سکه و با کشیدن مداد سیاه ، طرح سکه ، رو کاغذ رو در بیارن .

 

کارتن رابین هود رو تو عید نگاه میکردم . اولین بار بعد از بیست و چند سال . تو یه قسمتی داروغه به مردمی که دارند از زور فشار مالیات میمیرن ، میگه : "پس انداز کنید ." خیلی بدم اومد ازش

 

 

حداقل 65 میلیون پیرانا

آماری که من خودم گرفتم نشان میده که بیش از ۸۰ درصد مردمِ ما از فرهنگ و شعور متناسبی برای زندگی در عصر حاضر ، برخوردار نیستند . اشتباه نکنید ! فرهنگ این مردم ورای این حرفهاست . شاید دنیائی دیگر . شاید زمانی بین سالهای چند هزار تا ۱۰ هزار میلادی !

 یک نمونه کوچک : همین اولین نظری که برای این پست نوشته شده

این عکس رو حین جستجو برای یافتن عکسی از ماهی پیرانا ، پیدا کردم . مربوط به فیلمش باید باشه . فیلمه هم خیلی قشنگه . از این سه بعدیهاست . صدای خیلی خوبی هم داره .

آبرو

کدومشون انتخاب میکنید ؟

۱- یک بسته ۱۰هزارتومانی ، معادل یک میلیون تومان

۲- بیست فقره چک مسافرتی ۵۰ هزارتومانی ، معادل یک میلیون تومان

۳- یک فقره چک تضمین شده بانکی ، به ارزش یک میلیون تومان

جواب : (۱)

چون اگه یکیش هم گوشه نداشته باشه ... باز شما صاحب ۹۹۰ هزار تومان هستید . درصورتی که اگه اون چک ایراد داشته باشه شما کلِّ مبلغ رو از دست دادید .

 

انسانها رو به دلایل کوچک مناسب دوستی ندونید . چون به محض اینکه اون حُسن به هر دلیلی از بین بره ، دیگه لیاقت شما رو نخواهند داشت . ولی اگه تعداد دلایلی که  کسی رو بر اساس اونها ، انتخاب میکنید ، زیاد باشه ، اگه یکیش هم از بین رفت باز شما دلایل زیادی دارید . درست مثل یک میلیون تومانی که ۱۰۰ اسکناسه و یک میلیون تومانی که یه برگ چِکه .... دوست با دوست در کلام فرق نداره ولی یکی به ۱۰۰ دلیل دوسته و اون یکی فقط یک دلیل 

این تجربه ۲ سال زندگی من بود . خدا کنه که به درد کسی بخوره .

گربه کلنداک بلای جان موش ها

۱- همیشه نگران بودم که چرای آقای آویزانپور بیحاله و دنبال چرت زدن و ... . پنجشنبه برای اولین بار رفتم خونشون برای عید دیدنی . چشمتون روز بد نبینه ! بوی ملایم تریاک (ع) تو تمام خونه پیچیده بود . اشتباه نکنید . کار خودش نبود . بنده خدا اهل این حرفا نیست . آدم درست و درمونیه . کار همسایه بود . فکر کنم تأثیر خودش رو هم رو دوست ما گذاشته و ایشون رو کاملاً .... آره

۲- پنجشنبه که داشتم میرفتم خونه آقای آویزانور ، تو بزرگراه صیاد شیرازی ، با شنیدن صدای آمبولانس به خودم اومدم . ماشین رو کنار کشیدم تا رد بشه . از اقبال بد ، ادامه مسیر ترافیک تقریباً سنگینی بود و آمبولانس بعد گذشتن از من ، مجبور شد تو ترافیک بایسته . چند دقیه اول در حالی که هنوز صدای آژیرش بلند بود سعی میکرد از لابلای ماشین ها عبور کنه . ولی تو یه لحظه ار تکاپو افتاد و تقریباً ایستاد . وقتی از کنارش رد میشدم با اشاره دست از راننده پرسیدم چی شده ؟ اونم با اشاره سر گفت که تموم شد .

۳- آقای آویزانپور تو نیروی هوایی یه ارگان نظامی مشغول به کاره . میگه این قسمت کلا به دلیل وجود نداشتن هواپیما ، خیلی وقته تعطیله (مثل من) . باند های فرودگاه بلا استفاده هستند و کارکنان این ارگان مهم نظامی در حال بازی مفرح گل یا پوچ . یکی از پرسنل پیشنهاد داداه : که روی باند فرودگاه ، چهار شنبه بازار راه بندازند . شاید یه فرجی بشه !

به دلیل اینکه این نوشته حمل بر علاقه بنده به قصه گوئی نشه ، گفتم شاید بهتر باشه خلاصه چیزی که باعث شد اینها رو نقل کنم رو براتون بنویسم .

نتیجه :

۱- شرایط محیط بیشتر از اعتقادات ما رومون تاثیر میزارن

۲- تو شرایط نامناسب بهترین راه رسیدن به آرامش ، مرگه

۳- وقتی شرایط فراهم نیست ، نبوغ هم به کار نمیاد و به ناچار ، مردم کوته فکر میشوند .

 

عنوان مطلب : مروبطه به کارتونی قدیمی به اسم گربه کلونداک Klondike Kat ، بچه های دهه ۵۰ یادشونه . فکر کنم تو تیتراژ اولش گربه هه میگفت : "کربه کلونداک بلای جان موشها" . من ۵ شنبه به این نتیجه رسیدم که زیرساخت ها بیشتر از اون که ما فکر میکنیم تو بینظمی فعلی جامعه ما موثرند .

البته یه کارتون قدیمی دیگه هم بود که شاید الان به دردمون بخوره به اسم "گردوی دانش" . تو تیتراژش میگفت :

گردوی دانش سخت است و محکم         اما توانیم آن را شکستن

اینجوری اینجوری

دیشب بعد از مدتها مشق شب داشتم . باید چند صفحه رو برگردان به فارسی می کردم . قشنگ رفتم یه بالش گنده آوردم و همه چیزای لازم رو هم ریختم دور و برم و مثل قدیم دَمَر دراز کشیدم . پاهام رو هم اینجوری اینجوری ، تکون میدادم . خیلی چسبید .

 

لباسهای زمستون رو دادیم برای خشکشوئی . طرف کلاهبردار از کار در اومده و لباسهای ما و بقیه مردم رو ورداشته و از مرز بازرگان زده بیرون .

توسعه نیافته

اپیزود ۳ : به آینه وسط نگاه کردم . از جا پریدم . یه نفر رو صندلی عقب نشسته . قلبم شروع کرد به زدن . نفس هاش رو پشت سرم حس کردم . دوباره نگاه کردم . نه . انگار راننده ماشین عقبیه . چون فاصله اش با من کم بود فکرکردم تو ماشین منه . خواستم ازم جلو بزنه و من که سرعت رانندگیم فقط از دوچرخه سوارها بیشتره رو به حال خودم بزاره . (به توصیه پدرم از راننده هائی که فاصله رو رعایت نمیکنند ، گریزانم) . سرعتم رو کم کردم . ازم جلو نزد . دوباره تو آینه نگاه کردم . فاصله اش با من زیاد شده بود . راهنما زدم و خواستم وارد لاین سمت چپ بشم و از ماشین جلوئی سبقت بگیرم و خودم رو از شرش خلاص کنم . که دیدم سرعتش رو زیاد کرد . طوری که من نتونم . صبر کردم . این دفعه بدون اینکه راهنما بزنم ، با یه حرکت سریع از ماشین جلوئی سبقت گرفتم . تو آینه دیدم که دو دستی کوبید رو فرمون . من نمیدونم تو ذهن یه نفر چی میتونه بگذره که صبح ساعت ۶:۳۰ ، اینقدر رفتار عجیبی داشته باشه ؟ فقط از این مطمئنم که امروز ما صاحب دو هزار و چند صد سال تمدن نیستیم . مطمئنم .

اپیزود ۲ : صبح از خونه خارج شدم . همسایه کناری رو تو نوروز ندیده بودم . دیدم جلوتر از من داره میره که ماشینش رو از پارکینگ بیرون ببره . گفتم شاید بد نباشه که باهاش سلام و علیک مفصلی بکنم و یه جورائی سال نو رو هم بهش تبریک بگم . گفتم سلام . گفت آآآآآآآآآ....م . صدائی که از حنجره اش خارج شد ، دقیقاً با صدای مرغ در هنگام خروج تخم مرغ مشابهت داشت .جا خوردم ولی ناگهان یادم اومد که دیشب تا ساعت یازده و نیم با زنش در حال بگو مگو بودند (صداش تو خونه ما میومد) . پس میشه حدس زد که صبح رو خیلی بد شروع کرده .

اپیزود ۱ : با صدای لی لی لی لی یییییییییی به خودم اومدم . عروس و داماد وارد شده بودند . یه خوش ذوق هم یه بشکه نقل و سکه های زرد رنگ کوچک و چیزای دیگه رو پاشید رو به آسمون . وقتی تکه نباتی که به اندازه یه  توپ تنیس بود از فاصله ۱۰ متری رو ملاجم فرود اومد مطمئن شدم که تو یه عروسی تمام و کمال هستم . داماد از بستگان بود . با عروس خانم ۳ ماه قبل آشنا شده بودند (به هم معرفی شده بودند یا تو خیابون همو دیده بودند یا ....)  و بعد از ۲۵ دقیقه متوجه شده بودند که نیمه گمشده زندگی همدیگه هستند . گذشته از اینکه تو سه ماه مونده تا عروسی ، دو بار از قرص های سقط جنین استفاده کرده بودند ، تو شب عروسی خانم کمر کاملا باریکی داشت . اولین بگو مگو ها تو ماه چهارم اتفاق افتاد و دعواها همزمان با لگد زدن بچه تو شکم مادر شروع شد .

دیروز ، امروز ، دیروز

اون زمانی که ۳ ماه تعطیلی داشتیم یه احساس خاصی وجود داشت که با شروع شهریور ، جون میگرفت . اونم حسِّ پایان تعطیلی بود . این حس یک بار هم تو تعطیلات نوروز به سراغم میومد . اونم تو روز دوم تعطیلات بود . همیشه پیک شادیم رو قبل از تحویل سال تموم میکردم . مشقای اضافه رو هم و لذت بردن از تعطیلات رو ... هم .

ولی امسال متفاوت بود . من نه تنها باید تا پایان خوشحال می بودم بلکه ناچار بودم خوش گذشتن به جمع دیگری رو هم تضمین کنم . من باید کاری میکردم که به بقیه خوش بگذره . از اون لاک سالهای پیش بیرون اومده بودم . حتی دیشب وقتی اعضای خانواده در عضای عمومی ِ پایان تعطیلات بودند ، من به دلداری دادنشون مشغول بودم و فراموش کرده بودم که تو سالهای قبل تو این لحظات در حال مردن از غصه بودم .

دوم تا پنجم رو سفر بودم . تو عمق ۱۰ کیلومتری یه جنگل بکر تو گرگان . فقط ما بودیم . ۴ نفر . هشتمین خانواده ای که تو نوروز دیدم ، خانواده ۱۰ نفره یک گراز بود . و بعدش یک روباه مجرد . یک جغد مطلقه و یک شاهین که تنهائی سفر میکرد . به اندازه تمام خوشی هام درخت دیدم . با تنپوش هائی از جلبک و خزه . صبح با صدای پرنده ها بیدار و شب با صدای بوم به خواب می رفتیم . یه روز هم آذوقه مون رو با یه مهمون ناخونده شریک شدیم (امیدوارم که مار نبوده باشه) . بعدش نظر سنجی کردم و دیدم انگار به جمع خیلی خوش نمیگذره . هوا بارونی و خنک بود . گفتم برگردیم و ناچار برگشتیم .

 

به گمونم تو تعطیلات نوروز یه دوست رو از دست دادم . یه "دست" رو ... و نه یه "پا" رو . اینجا رو میخونه . خواستم بدونه که من هم میفهمم . حتی اگه نشنوم .