قسمت 9 (پايان) : همه مشكلات با بادنجان حل ميشود
نزدیک شرکت که رسیدم ، با كمال تعجب ديدم كه خانم شب آويز با يه اسب جديد كه يال و دمش رو هم مثل مو و ابروي خودش رنگ كرده بود ، با ناز و كرشمه داره بهم نزديك ميشه . خودم رو بهش رسوندم و انگار كه موضوع روز ۴ شنبه به ياد هر دوتامون بياد . پقي زديم زير خنده . آخ كه چقدر خنده هاش آدم رو حال مياره اين خانوم شباويز ! دقيقاً مثل باقي كاراش .
مزرعه ذرتِ كنارِ شركت تو همين دو ، سه روزي كه ما نبوديم سبزتر و انبوه تر شده بود . نسيم خنك اين صبح پاييزي ، همچنان كه پلكهاي سنگين من رو مي نواخت ، ساقه هاي بلند ذرت رو هم به حركت در ميآورد . افسار شتر از دستم رها شد و شتر بي اراده به سمت مزرعه سرازير شد . فقط چند لحظه گذشت و من خودم رو وسط سبزي بي پاياني ديدم كه سالها ازش دور بودم . خاك نرم مزرعه زير سم يهن شتر زير و رو ميشد . بي اختيار از شتر پايين پريدم . بلندي ساقه هاي ذرت تا كتفم ميرسيد . جلوتر كه ميرفتم ، تمام دنيام ميشد ذرت . كاكل لطيف ذرت هاي نارس به صورتم ميخورد و قلقلكم ميداد . دور تر شاپرك ها ، سرخوش بالاي سر ذرت ها پرواز مي كردند . چند تا حشره كوچك تر هم با خودشون مشغول بودند .
بي اختيار تو آبراه شيارگونه وسط مزرعه مي دويدم . بوي گياه سرمستم كرده بود . جلوتر دهقان پير آبراه رو براي آبياري صبح آماده ميكرد . صفحه پولادين بيلش مثل آينه برق مي زد . از ديدنم تعجب نكرد . گويا خيلي ها رو تو اين حال ديده باشه . حالا ديگه بهش رسيده بودم . همين دو كلمه رو شنيدم . " صبحانه خوردي ؟"
جواب دادم : "نه" .
بی اختیار ادامه دادم : "كارگر نميخواي ؟"
بدون اينكه تعجب كنه گفت : "حقوق زيادي بهت نميدما ! بايد از خيلي چيزا بگذري ها ! ولي خرج گذران زندگيت رو در مياري . اعصابت هم راحت تره .
بعد در حالی که چشماش رو تنگ کرده بود و ژست آدمای متفکر رو هم بهش اضافه می کرد ادامه داد : "ميدوني من كي اَم ؟"
گفتم نه : " من آويزانپور هستم مدير عامل قبلي همين شركت شما . "
از تعجب كم مونده بود شاخ در بیارم . برای چند لحظه مثل بُز بهش نگاه کردم . راست ميگفت . گرچه يه كم صورتش آفتاب خورده بود و دیگه از اون شکم گنده اش خبری نبود . ولي گوش هاي پهنش كه زبانزد خاص و عام بود و سوژه بيش از ۱۰۰۰ تا جوك كارمندي ، هويتش رو فاش مي كرد . گوش هائي كه همين الان با هنرنمائي تمام ، مساحت زيادي از اطراف محل ایستادنمون رو سايه كرده بود و باعث میشد نور كافي به گياه ها نرسه .
تو همين فكرها بودم كه گفت : "هر چي از كَرتِ بادمجون ها فروختي ميشه حقوقت "
با شنيدن بادمجون ياد خانم شباويز افتادم . تمام وجودم گرم شد . رعشه اي به بدنم افتاد . فرياد زدم "قبول" .
دلم میگیره از تصور روزی که نیستم .